تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــیبــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـیاسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو






























این کیست این؟
این کیست این؟ این یوسف ثانیست این
خضراست والیاس این مگریا آب حیوانیست این
این باغ روحانیست این یا بزم یزدانیست این
سرمه سپاهانی است تین یا نور سبحانیست این
آن جان جان افزاست این یا جنه الماواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی ست این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی ست این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داود دم اتش بزن بر در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی ست این
مست و پرشیان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستم من ازخوف و رجاعشق ازکجا شرم ازکجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی ست این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد این موسی عمرانی ست این
هرجسم را جان می کند جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی ست این
ای عشق قلماشیت گوازعیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشیدرخشان می رسدمست وخرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی ست این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بی دست و پا هنگام وُحدانی ست این
گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی ست این
آن آب باز آمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی ست این


















